در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت
وبلاگ شخصی سیدمحمدعلی رضوی دانش پژوه حوزه علمیه قم و دکتری حقوق جزا و جرم شناسی
بایگانی
آخرین نظرات
پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۴، ۱۱:۳۷ ق.ظ

شکار مراد

مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، مراد ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ!» 

مراد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ. ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است. ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند: «برای چه از حال رفتی؟»

مراد گفت: «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک سگ است!» مراد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۴ ، ۱۱:۳۷
mohammad razavi
چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

زهرچه غیر یار استغفرالله

روزی زاهدی، مردم را به دور خود جمع کرده بود و از خدا برایشان سخن میگفت برایشان از شریعت و طریقت و معرفت و حقیقت سخن می گفت. او مردم را آماده می‌کرد برای پاسخ به سوال‌هایی که حضرت حق از آنها در مورد حیات‌شان، در مورد دوستی‌هایشان، در مورد عبادت هایشان، نماز و روزه‌هایشان و... خواهد پرسید.

درویشی که از آنجا می گذشت رو به جماعت کرد و گفت: حضرت حق این همه را نمی پرسد فقط یک سوال می‌پرسد و این است:

من با تو بودم تو با که بودی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۰۷
mohammad razavi
چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۴، ۱۰:۰۵ ق.ظ

حقیقت دروغ!

مدیرعامل جوانی که اعتماد به نفس پایینی داشت، ترفیع شغلی یافت؛ اما نمی توانست خود را با شغل و موقعیت جدیدش وفق دهد. روزی کسی در اتاق او را زد و او برای آنکه نشان دهد آدم مهمی است و سرش هم شلوغ است، تلفن را برداشت و از ارباب رجوع خواست داخل شود. در همان حال که مرد منتظر صحبت با مدیرعامل بود، مدیرعامل هم با تلفن صحبت می کرد. سرش را تکان می داد و می گفت: «مهم نیست، من می توانم از عهده اش برآیم.» بعد از لحظاتی گوشی را گذاشت و از ارباب رجوع پرسید: «چه کاری می توانم برای شما انجام دهم؟»

مرد جواب داد: «آمده ام تلفن تان را وصل کنم!»

چرا ما انسان ها گاهی به چیزی که نیستیم تظاهر می کنیم؟ قصد داریم چه چیز را ثابت کنیم؟ می خواهیم چه کاری انجام دهیم؟ چه لزومی دارد دروغ بگوییم؟ چرا به دنبال کسب حس مهم بودن حتی به طور کاذب هستیم؟ باید همواره به یاد داشته باشیم که تمام این نوع رفتارها، ناشی از ناامنی و اعتماد به نفس پایین است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۰۴ ، ۱۰:۰۵
mohammad razavi
يكشنبه, ۴ فروردين ۱۴۰۴، ۱۱:۱۴ ب.ظ

زبید خاتون و بهلول

 هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

بهلول گفت : می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!

هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!

هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟

بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۰۴ ، ۲۳:۱۴
mohammad razavi
دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۱:۲۱ ق.ظ

نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست،

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: "این اشاره‌های تو برای چه بود؟"

درویش گفت:" نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟"

کریم خان که در حال کشیدن قلیان بود،گفت:" چه می‌خواهی؟"

درویش گفت:"همین قلیان، مرا بس است!"

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت:" نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۰۳ ، ۱۱:۲۱
mohammad razavi
دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۴۰۳، ۰۵:۴۹ ب.ظ

از همه بهتر

 سال فیل سالی است که ابرهه با فیل سواران به شهر مکه لشکر کشید و لشکرش با سنگباران ابابیل نابود شد چون این واقعه نمونه ای از شگفتی و اعجاز بود مردم ،عربستان پس از آن حساب سالشماری گذشته را کنار گذاشتند و آن سال را «عام الفیل» نامیدند و سرآغاز تاریخ جدید شمردند.

و اما داستان ما

سال هشتم «عام الفیل» بود؛ یعنی چهل و پنج سال پیش از شروع تاریخ هجری نزدیک ایام حج بود. صبح آن روز در سایه دیوار کعبه حصیری گسترده بودند. عبدالمطلب آقای قریش و بزرگ خاندان هاشم در گوشه ای از آن بساط بر مسند ریاست نشسته بود و سران قبیله در حضور او جلسۀ سازمان رفاده را تشکیل داده بودند اداره مکه در ایام حج کار دشواری بود شهر مکه علاوه بر یک مجلس شورا به نام «دارالندوه دارای ۹ سازمان بزرگ بود هر یک از این سازمانها قسمتی از کارهای شهر را انجام میداد دو تا از این سازمانها به نام «رفاده» و «سقایه» با

ریاست عبدالمطلب اداره میشد «رفاده» مهماندار حج گزاران بود هر کس از هر جا به زیارت کعبه میآمد مهمان سازمان رفاده بود توانگران مکه به این سازمان اعانه هایی تقدیم میکردند و مسافران از این سازمان خوراک رایگان دریافت می.داشتند مردم مکه قریش و بنی هاشم زیارت کنندگان کعبه را مهمانهای ،خدا مهمانهای کعبه و مهمانهای شهرشان میدانستند و در این مهمانی تا میتوانستند مهمان دوستی و سخاوت  خود  را نشان میدادند.

این کار چند فایده داشت یکی اینکه مردم بیشتری را به زیارت کعبه تشویق می.کرد دیگر اینکه چون مهمان نوازی و سخاوت مایه افتخار بود، سرشناسان به وسیله این خودنمایی آبروی بیشتری به شهر و قوم و قبیله خود میبخشیدند. جلب دوستی مردم هم خیلی با ارزش بود؛ زیرا ثروتمندان مگه با مردم صحرا هم کار داشتند. آنها رفت و آمد کاروانهای تجاری اهل مکه را از دستبرد را هزنان حفظ می کردند.

«سقایه» هم سازمان جداگانه ای بود که برای زیارت کنندگان آب تهیه می کرد سرزمین مکه همواره گرم و خشک و بی حاصل بوده و آبی جز آب چند چاه نداشته است به دلیل نبودن رودخانه و ،چشمه آبرسانی برای مصرف روزهای حج کار مشکلی بود؛ این بود که سازمان سقایه از مدتی پیش از ایام حج از چاههای اطراف آب میکشید و در آبگیرها و آب انبارها ذخیره می کرد.

مسافران برای خوراک و آب پولی نمیپرداختند و این کارها مخارج زیادی داشت و بودجه هنگفتی میخواست هیچ کس به تنهایی نمی توانست برای دهها هزار نفر نان و آب فراهم کند؛ اما هر کاری را که یک نفر به تنهایی نمیتواند

انجام دهد مردم با کمک یکدیگر میتوانند از زمان فرمانروایی «قصی پدربزرگ عبدالمطلب - عهد و پیمانی بسته شده بود که براساس آن بزرگان و سران قبایل هر یک به نسبت توانایی و توانگری خود هر سال میبایست چیزی می پرداختند نوعی مالیات یا اعانه بود که پرداخت آن مایه شرف و فخر ایشان بود. این مبالغ به زور گرفته نمیشد ولی کسی هم نمیتوانست از زیر بار آن شانه خالی کند پول با جنس فرقی .نداشت یکی شتر میداد یکی پول یکی کندم یا میوه یا هر چه بیشتر .داشت بیشتر توانگران تاجر بودند که با همراه کاروان به شام و یمن میرفتند و جنس میبردند و میآوردند یا در مکه که مرکز رفت و آمد راه دور و دراز عربستان بود خرید و فروش میکردند؛ بعضی هم در آبادیهای دورتر باغی مزرعه ای با نخلستانی .داشتند بعضی از کسانی که تعهد پرداخت این اعانه را داشتند بیشتر هم میپرداختند ولی همیشه در میان یک جمع متعهد کسانی هم پیدا می شوند که در ادای وظیفه سهل انگاری میکنند

یکی از کسانی که آن سال سهمیه خود را هنوز نپرداخته بود حفص بن سره بود این مرد درآمد فراوان داشت و آدم سرشناسی .بود صد شتر داشت که در قافلههای بازرگانی کار میکردند در طائف - هشت فرسخی مکه مزرعه ای داشت که محصول فراوان می.داد معلوم نبود عذرش چیست که سهمیه خود را نپرداخته بود و خود را به بدحسابی معروف کرده بود هر که پیش او رفته بود با جواب سربالا برگشته بود.

آن روز که عبدالمطلب و همکاران به حسابها رسیدگی میکردند به نام حفص رسیدند عبدالمطلب :گفت اما این حفص باید پنج شتر و صدمن گندم با جو می داده؛ چرا تاکنون هیچ کس به او یادآوری نکرده است؟!» دفترداران گفتند: یادآوری کرده ایم چند بار هم فرستاده ایم ولی چیزی نمیدهد؛ نمی خواهد بدهد؛ جواب سربالا می دهد.» عبد المطلب :گفت خوب یک بار دیگر هم امروز مأمور بفرستیم و از او بخواهیم :گفتند فایده ندارد این طور که معلوم است این آدم نم پس نمیدهد! حتی کار به دعوا و دشنام کشیده ولی نداده است. گفته ت که سر میشکند دشنام میدهد و از این حرفها !

عبد المطلب فکری کرد و به محمد (ص) نگاه کرد محمد (ص) پسر عبد الله و نوه عزیزش خیلی وقتها میآمد و پهلوی عبدالمطلب می نشست و به کارها توجه می.کرد آن روز هم محمد (ص) یتیم هشت ساله عبدالله آنجا نشسته بود و به حرفهای پدربزرگ گوش میداد. عبد المطلب به محمد (ص) نگاه کرد و گفت «محمد جان خانه حفص را می دانی؟ محمد (ص) جواب :داد بله» پدر عبد المطلب :گفت دلم میخواهد بروی و ببینی حرف حسابی این آدم چیست اگر نمی خواهد سهم خود را بدهد بگوید تا نامش را از فهرست خط بزنیم اگر تعهد خود را قبول دارد عذرش چیست؟ دیگر سفارشی نمیکنم خودت میدانی که باید چگونه رفتار کنیم محمد (ص) از جای برخاست و گفت: انشاء الله دست خالی برنمیگردم عبد المطلب :گفت من عامر را هم همراهت میفرستم ولی او حق ندارد حرفی بزند! فقط اگر حفص شترها و جنسها را داد عامر برای گرفتن و آوردن آن کمک کند من هم همینجا منتظر میمانم تا ببینیم چه میشود!» یک نفر گفت: «آقا فایده ندارد بچه را نفرستید! ناراحتی به بار می آید! عبد المطلب :گفت بگذارید ببینم چه میکنم

بعد محمد (ص) خردسال به راه افتاد و عامر هم به دنبال روانه شد ساعتی خادمهای مجلس خبر دادند که اینک محمد (ص) دارد میآید و حفص هم همراه اوست و شش شتر با بار هم دنبال آنهاست حاضران گردن کشیدند تا صحنه را تماشا کنند. محمد (ص) با حفص گرم گفتگو بود و از دنبال آنها عامر با شترها می آمد. وقتی حفص به نزدیک جمع رسید ادای احترام کرد و به رسم آن روزها به جای سلام صبح به خیر ،گفت با عبدالمطلب دست داد و از تأخیر در ادای وظیفه عذرخواهی کرد و گفت حالا به جای ۵ شتر شش شتر تقدیم کردم آن هم به خاطر گل روی فرستاده شما که با رفتار خوب خود مرا شرمنده و شگفت زده کرد.

عبد المطلب :گفت حفص، متشکریم خدا به تو عوض میدهد ولی ببینیم چرا این طور شده بود؟! بعضی از دوستان گفتند که حفص به ما دشنام داده حفص می خواسته سرمان را بشکند و از این حرفها من تعجب کردم حفص ! تو این طور آدمی نبودی؟!» حفص

گفت: «بله! من به آنها گفتم که سر میشکنم و دشنام میدهم! ولی من آدم سر بشکن و دشنام بده نیستم! آنها بودند که مرا عصبانی کردند من تصمیم داشتم یک روز بیایم اینجا و در حضور جمع درس خوبی به آنها بدهم، ولی امروز کسی را فرستادی که او به من درس داد به جان خودم آقا ! من در عمر خود اخلاقی مانند اخلاق محمد در نزد هیچ کس ندیده ام عبدالمطلب پرسید: «مگر چه شده؟!»

حفص :گفت میبینم که خیلی کار دارید نمیخواهم وقت شما را بگیرم ولی اگر آن سه نفری که قبلا به خانه من آمده اند اینجا باشند میخواهم گوش بدهند تا من دشنام خود را بگویم و بروم

عبدالمطلب :گفت: «آخر ،حفص، اینجا جای دشنام و انتقام نیست! حفص :گفت: «نه مقصودم دشنام نیست. میخواهم بشنوند. مطمئن باش دشنام نمیدهم و سر کسی را هم نمیشکنم. عبدالمطلب خندید و :گفت خیلی خوب ،حفص باشد آی حقید ناعم ، سامی! بیایید! بیایید اینجا ببینم حفص چه میگوید برویم آن گوشه با هم حرف بزنیم چند تا شربت سویق هم برای ما بیاورید! در این موقع محمد مد (ص) از عبدالمطلب اجازه گرفت و با حفص خدا حافظی کرد و از ایشان دور شد. وقتی حفید و ناعم و سامی آمدند حفص :گفت: «بله! من دشنام نمیدهم! سرکسی را هم نمیشکنم به شما هم بی احترامی نمیکنم ولی بشنوید که آنچه میگویم برای شما سودمند است. بعد رو به عبدالمطلب کرد و گفت «ببینید آقا این حفید چه کرد؟ او آمد و در حضور زن و بچه و مهمان و خادم من فریاد کشید و جلو آنها مرا بد حساب و بد معرفت .نامید به عذری که داشتم گوش نداد و مرا در برابر نزدیکانم بی آبرو کرد من هم عصبانی شدم و گفتم او را از خانه بیرون بیندازند. درست است که گفتم اگر نروی سرت را میشکنم ولی نمیشکستم فقط میخواستم جوابی به رفتار او داده باشم اما این ناعم بی اجازه وارد خانه شد و شتر مرا گرفته بود که ببرد. پرسیدم چه میکنی؟!» :گفت حق سازمان رفاده را میبرم.» گفتم: «مرد ناحسابی برای رساندن پیغام آمده ای یا به دزدی؟! این چه جور رفتاری است؟! آیا عبدالمطلب چنین دستوری به تو داده؟ آخر ناسلامتی من صاحب این خانه هستم چرا با من حرف نمیزنی؟ در جواب دری وری گفت که گوشش را گرفتم و از خانه بیرونش کردم و گفتم حالا که این طور است یک پول سیاه هم نمی دهم برو و به هر که تو را فرستاده سلام خشک خالی مرا برسان و بالاخره این سامی او قدری بهتر بود؛ با وجود این از من نپرسید که چرا ادای وظیفه من تا حالا به تأخیر افتاده و ادب را فراموش کرد و از همان اول شروع کرد به اعتراض و رفتار طلبکارانه میخواستم توضیح بدهم ولی به حرفم گوش نمی داد، و میان حرف من حرف میزد به او گفتم میدانی چیست؟! تا تو را هم دشنام نداده ام فوری از پیش چشمم دورشو هر وقت یک آدم حسابی دیدم جواب حسابی میدهم.» اینها مرا عصبانی کردند داشتم فکر میکردم که بیایم و بگویم نام مرا از فهرست بزرگان خط .بزنند اگر بزرگی این است ما آن را نخواستیم؛ تا امروز که این فرزند عبدالله آمد. من او را نمیشناختم از بیرون خانه سلام کرد و اجازه ورود خواست گفتم «کی هستی؟!» گفت: «مهمان رسیده» من که در آن ساعت عده ای مهمان داشتم .گفتم قدم مهمان بر چشم من در حالیکه لبخند بر لب داشت 

وارد شد و با ادب شروع کرد به سخن گفتن که پیغامی دارم که تنها به خود حفص میتوانم بگویم» وقتی میهمانها رفتند :گفت از طرف عبدالمطلب آمده ام و پیغام و سلام دوستان را آورده ام؛ یادآوری کرده اند که ایام حج نزدیک است؛ خرج زیاد و موجودی کم و گفته اند که اگر صلاح میدانید سهمیه معلوم را بپردازید و اگر هم عذری هست بفرمایید که بدانند. :گفتم «عذری ندارم اما تو پسرکی هستی؟!» گفت: «عبدالله !» گفتم: یادش بخیر عبدالله ! چه خوب پدری داشتی و چه خوب پدربزرگی داری و چه خوب فرزندی هستی! سهمیه هم حاضر .است تحویل بگیرید و ببرید! اما علت اینکه تا حالا نپرداختم چنین و چنان بود تمام حرفهای مرا گوش داد و میان حرف من حرفی نزد و بعد :گفت کار تمام است ولی بهتر تمام میشود اگر یک خواهش مرا بپذیری :گفتم چکار باید بکنم؟! :گفت: « چه خوبست خودت همراه ما بیایی تا با عبدالمطلب و سایر همکاران دیدار کنید پرسیدم: «مگر حرف دیگری درمیان است؟!» گفت: «نه! اما این طور بهتر است؛ آنجا کسانی که نسبت به شما نظر بدی پیدا کرده اند و شما را ،سرکش ،نافرمان بی اعتنا دشنامگو و سرشکن شناخته اند؛ اگر ما سهمیه را ببریم حساب دفتر بسته میشود ولی این سوء تفاهم از میان نمی رود؛ ولی اگر خودتان بیایید و عذر تأخیر را بگویید آبروی شما محفوظ میماند و همه حرفها هم تمام میشود. و این چیزی بود که به عقل خود من نمی.رسید :گفتم: « بارک الله قربان تو پسر خوب بروم هم اینک همراه شما میایم! در دلم به خیرخواهی و دوراندیشی محمد آفرین گفتم و حالا اینجا هستم و حرف من تمام شد. قدر این بزرگزاده را بدانید! اخلاقش به اخلاق پیغمبران میماند نمیدانم چه بگویم حالا هم شما را به خدا ببینید همینکه فهمید میخواهم جلو روی ،همه عیب این آقایان را بگویم اینجا نماند تا آنها شرمنده نشوند راستی که اخلاق خوب یعنی این! پیغام رسان خوب یعنی این! و فرستاده خوب یعنی همین

 روی لبهای عبدالمطلب از شادی و خرسندی گل لبخندی شکفت و گفت محمد در میان ما یگانه .است این بچه از بچگی همه

«بله، ما اینها را میدانیم کارهایش به برگزیدگان میماند به راستی از همه بچهها و بزرگها بهتر است خدا محمد را نگهبان باشد و به شما هم برکت بدهد

 متشکرم حفص ! متشکرم!»

 منبع: کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب ، مهدی آذر یزدی، ج۸، ص۱۱_۱۷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۰۳ ، ۱۷:۴۹
mohammad razavi

نوشته شده توسط حبیب میرزایی 

در کتب قدما آمده است که افغانستان سرزمینی است با تاریخ پنج‌هزارساله، با کوه‌های بلند و محاط به خشکه. البته مردم این کشور اعتقاد دارند که از طرف شمال به دریایی وصل‌اند که نامش دریای آمو است. ولی این دریا با دریاهای دیگر فرق دارد، نه تمساح دارد، نه نهنگ و نه دلفین. به همین خاطر پوهنیاران پوهنتون افغانستان آن را بحر به شمار نیاورده‌اند. همین محاط به خشکه بودن، بر روحیه مردم ما تأثیر نهاده و از این خاطر دیدن آدم‌های خشک دماغ در این سرزمین زیاد اتفاق می‌افتد. احتمال آن وجود دارد شب و روز در کوچه‌ها با دزد خشک دماغی روبرو شویم. اگر با خیرات مرغ و بزغاله از شر دزدهای کوچه در امان بمانیم، با نذر کردن گاو  و گوسفند به‌سختی از خطر انفجار یک آدم خشک دماغ دیگر خلاص می‌شویم. این طیف از آدمها در هرسه گروه دولت، داعش و طالبان فراوان‌اند.

اما برویم سر اصل مطلب، چه ربطی بین نام داوود و دماغ وجود دارد که هرچه داوود نام در کشور داریم،‌ اکثراً با این معضل مواجه می‌شوند؟ بیایید این داستان را پیگیری کنیم.

اولین داوود، مرحوم سردار داوود بود که خیلی خشک دماغ بود. این آدم یک‌بار در کنار رئیس‌جمهور پرقدرت شوروی وقت، اعصابش خراب‌شده بود و کارهایی کرده بود که معمولاً سیاستمداران نمی‌کنند. طولی نکشید که با اشاره همان رئیس‌جمهور خونسرد شوروی، بعد از چند سال با تانک و طیاره موردحمله قرار گرفت و هم گرفتار کسانی شد که از خودش در این زمینه بدتر بودند.

داوود اول با پاکستان اصلاً سر سازش نداشت. می‌دانست که کاری هم از دستش ساخته نیست و پاکستان ازنظر تولیدات و اقتصاد و هم ازنظر جمعیت حداقل هفت برابر افغانستان قدرت بیشتری دارد. اما ازآنجاکه او پرورش یافته افغانستان بود، به این چیزها اصلاً اهمیتی قائل نمی‌شد. مرحوم اصرار عجیبی داشت که با همسایه جنوبی و شرقی خود وارد جنگ شود، البته حیف که زورش نمی‌رسید‌، اگرنه این کار را می‌کرد. هر بار تصمیم می‌گرفت که با تصرف پاکستان افغانستان را به بحر وصل کند، بچه کاکایش ظاهر شاه او را نصیحت می‌کرد که از این کارها نکند. در آخر، داوود اول اعصابش به هم‌ریخت و با کودتای بسیار نرم، بچه کاکایش را برکنار و خودش پادشاه شد؛ اگرچند او خودش را رئیس‌جمهور می‌نامید.

داوود اول سرنوشت تلخی داشت. چند سالی رئیس‌جمهور بود، ولی نامردها در آخر نگذاشتند که مثل آقای کرزی محترمانه کنار می‌رفت و به‌جایش آدمی مثل اشرف غنی با انتخابات فوق شفاف، رئیس‌جمهور افغانستان می‌شد.  روح آن داوود ناشاد، شاد باد.

داوود دوم، معروف به سلطان زوی در زمان داوود اول؛ از کسانی بود که در شوروی وقت خلبانی یاد می‌گرفت. این داوود تا هنوز زنده است و فعلاً شهردار کابل است. نام این شهردار هم با طیاره و خلبانی یکجا در ذهن مردم می‌آید. دلیلش را نمی‌دانم. ولی برخی‌ها می‌گویند یک‌زمانی با هواپیمایش بر پاکستان حمله هوایی داشته و به خاطر همین شجاعتش، اشرف‌ غنی او را شهردار کابل کرده است.

این داوود یک‌بار با بیست‌وهفت هزار رأی، نماینده غزنی شده بود. بعد از چند روز کمیسیون انتخابات در حق او نامردی کرده و او نتوانست باوجود رأی بسیار بالا در مجلس کامیاب شود. اگرچند او خودش اصرار داشت که آرای او تقلبی نیست، داوود دوم راست می‌گفت. منتها از بس طرفدار زیاد داشت،‌ آن‌ها عجله کرده و تمام کتابچه رأی را بدون اینکه حتی کاغذ آن را هم جدا کنند، بدون تاپه و حتی نوشتن نام رأی‌دهنده، بوجی‌بست به‌زور چکش و پیچکش وارد صندوق رأی کرده بودند. این داوود خشک دماغ نیست، اما پوستش حساس است و به همین خاطر در شب و روز باید یک نفر روی سرش چتری بگیرد تا پوستش خشک نشود.

داوود سوم و داوود چهارم از هر نظر بسیار شبیه به هم هستند؛ این دو داوود، نه مثل داوود اول به سرنوشت دردناک دچار شدند و نه مثل داوود دوم؛ کسی برای آن‌ها به‌عنوان والی، چتری گرفت. البته خیلی‌ها می‌گویند که مبتلا شدن به سرنوشت داوود اول بهتر از آن است که آدم مثل داوود سوم و چهارم بی‌آب شود.

داوود سوم را انجنیر داوود هم می‌گویند. او از قومندان‌های سابق جهادی بود که فعلاً ساکن انگلستان است. داوود سوم با اشتیاق تمام زندگی و زن و فرزندش را در کشور کفار تنها گذاشته و به آرزوی خدمت به مردم با چندین موتر زرهی و یک لشکر بادی‌گارد به کابل آمد. اشرف غنی در سال ۱۳۹۶ با برکناری عطا محمد نور والی بلخ؛ داوود سوم را به حیث والی این ولایت مقرر کرد. انجنیر داوود دفتر ولایت بلخ را در کابل بازکرده و ازآنجا دو ماه تمام مقام ولایت بلخ را اداره می‌کرد؛ چون مجبور بود و عطا محمد از همان اول گفت که داوود که هیچ، پدر داوود هم نمی‌‌تواند در بلخ بیاید. در حالی عطا محمد نور خبر نداشت که پدر داوود سوم در بلخ بود و اتفاقاً چند روز بعد وفات یافت. عطا محمد نور به خاطر رفاقت قبلی که با داوود سوم داشت، به او اجازه داد که فقط برای خاک‌سپاری پدرش به بلخ برود و با او شرط کرده بود که حق نزدیک شدن تا ساحه یک کیلومتری مقام ولایت را ندارد. گفته‌شده که او از پنجره هواپیما با چشمان اشک‌بار ساختمان ولایت بلخ را دیده و با آن خداحافظی کرده است. داوود سوم وقتی خشک دماغی عطا محمد را دیده و اوضاع را از نزدیک بررسی کرد، عطای بلخ را به لقایش بخشید و میدان را به جنرال عطای بلخ رها کرد. از داوود سوم تا هنوز خبری نیست. احتمالاً خدمت به وطن برایش صرف نکرد و حالا پس به لندن کنار خانواده خود برگشته است.

اما داوود چهارم همان است که والی فاریاب شده بود. معرفی او به‌عنوان والی فاریاب، به دماغ دوستم برخورد و تظاهرات مدنی مسالمت‌آمیز با تفنگ و راکت در مخالفت با این داوود در میمنه آغاز شد. داوود سوم، ولی باجرئت تمام و با تشویق و دعای خیر غنی، به فاریاب رفت و در کنار سربازان و فرماندهان نظامی حتی بر چوکی ولایت فاریاب هم نشست، البته چوکی اش تقلبی بود و چوکی اصلی را کسی نتوانست از ساختمان ولایت بیرون ببرد. داوود چهارم از نظر قانونی والی رسمی فاریاب بود ولی جرئت نکرد که به شهر برود. او  بعد از چهار روز خوردن غذای سربازان در پایگاه اردو در فاریاب، به علت درد شکم و مشکل معده، طاقت نیاورد و به کابل برگشت. البته به او گفته بودند که بهتر است در مورد خشک دماغی و رفتار خشک جنرال دوستم با رقیبانش مطالعه داشته و با توجه به حوادث چند سال پیش و سرنوشت برخی از مهم‌ترین رقیبان مارشال، وضعیت خود را سنجیده و بااحتیاط به فاریاب سفر کند. ولی او گفته بود که من داوود لغمانی هستم و بچه لغمان از کسی نمی‌ترسد. داوود چهارم بعد از چند روز بی‌خوابی کشیدن در پایگاه اردو، بالاخره ناچار شد که از خیر فاریاب بگذرد. گفته می‌شود که او ساختمان ولایت فاریاب را از طیاره دیده و خدا را شکر کرده است. شنیده می‌شود که او برای رسیدن به این چوکی نذر زیادی هم کرده است ولی گویا آن نذورات و خیرات موردقبول واقع نشده است.

داوود چهارم پس از برگشت به کابل، از ترس شنیدن جیغ غنی چند روز به ارگ نرفته و به بهانه کرونا خود را در اتاقش قرنطینه کرده و درب اتاق را هم از درون قفل کرده بوده‌است.

امروز رسانه‌‌ها نوشته اند که داوود آخری به حیث والی غزنی مقرر شده است. این تقرری آدم را به یاد آن فکاهی می‌اندازد که مرد روستایی شب از خدا می‌خواست خرش بمیرد، ولی صبح دید که گاوش مرده است. داوود لغمانی برای فاریاب نذر و خیرات کرده بود ولی ولایت غزنی را برایش داده‌اند. بازهم خدا را شکر، فاریاب و غزنی فرقی با هم ندارند؛ به جز اینکه از هیجده ولسوالی غزنی، فقط سه ولسوالی به اضافه خود شهر غزنی در اختیار دولت است. بازهم، مبارکش باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۰۳ ، ۰۹:۲۹
mohammad razavi
پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۴۰۳، ۰۸:۱۶ ق.ظ

می دانستم،کافی نیست!

وقتی کریستف کلمب،  از سفر معروف و پرماجرایش برگشت، ملکه‌ی اسپانیا به افتخارش مهمانیِ مفصلی ترتیب داد. درباریان که سر میز ناهار حاضر بودند با تمسخر گفتند: کاری که تو کرده‌ای هیچ کار مهمی نیست. ما نیز همه می‌دانستیم که زمین گرد است و از هر سویی بروی و به رفتن ادامه دهی، از آن سوی دیگرش برمی‌گردی.

ملکه‌ی اسپانیا پاسخ را از کریستف کلمب خواست، کریستف تخم مرغی را از سر میز برداشت و به شخص کناری خود داد و گفت: این را بر قاعده بنشان ..‌! او نتوانست. تخم مرغ دست به دست مجلس را دور زد و از راست ایستادن و بر قاعده نشستن اِبا کرد.

گفتند: تو خودت اگر می‌توانی این کار را بکن! کریستف ته تخم‌مرغ را بر سطح میز کوبید، تهِ آن شکست و تخم مرغ به حالت ایستاده ایستاد.

همگی زدند زیر خنده که ما هم این را می‌دانستیم.

گفت: آری شاید می‌دانستید اما انجام ندادید، من می‌دانستم و عمل کردم.

انجام دادن چیزی که می‌دانیم احتیاج به شهامتی دارد که هر کسی توان انجامش را ندارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۰۸:۱۶
mohammad razavi

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت: "امروز می خواهیم بازی کنیم" سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود . خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده،بستگان، دوستان،همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیا مهم بودند. زن اسامی همکلاسیهایش را پاک کرد. سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر را پاک کند. زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند: نام مادر،پدر،همسر و تنها پسرش... کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود چون حالا همه میدانستند این برای آن خانم صرفا یک بازی نبود. استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند. کار بسیار دشواری برای آن خانم بود. او با بی میلی تمام نام پدر و مادرش را پاک کرد. استاد گفت :"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید. "زن مضطرب ونگران شده بود و با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست... استاد از او خواست سرجایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟ والدینتان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را بدنیا آوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!" دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن رابشنوند زن به آرامی و با لحنی نجوا مانند پاسخ داد:" روزی والدینم از دنیا خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری ترکم خواهد کرد . پس تنها فردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند، همسرم است!" همه‌ی دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن زن که حقیقت زندگی اش را با آنان در میان گذاشته بود، کف زدند....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۰۳ ، ۱۷:۲۳
mohammad razavi
شنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۰۹ ق.ظ

قضاوت!

امروز سوار یه تاکسی شدم، صد متر جلوتر یه خانمی کنار خیابون ایستاده بود، راننده تاکسی بوق زد و خانم رو سوار کرد. چند ثانیه گذشت. راننده تاکسی: چقدر رنگ رژتون قشنگه

خانم مسافر: ممنون راننده تاکسی: لباتون رو برجسته کرده خانم مسافر سایه‌بون جلوی صندلی رو داد پایین، لباشُ رو به آینه غنچه کرد؛ خانم مسافر: واقعا؟!

راننده تاکسی خندید، با دست راست دست چپ خانم مسافر رو گرفت و نگاه کرد. راننده تاکسی: با رنگ لاکتون ست کردین؟ واقعا با سلیقه هستین. تبریک میگم.

خانم مسافر: وای ممنون.. چه دقتی! معلومه که آدم خوش‌ذوقی هستین.

تلفن همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرم حرف زدن بودن..

موقع پیاده شدن راننده تاکسی کارتش رو به خانم مسافر داد و گفت: هرجا خواستی بری، اگه ماشین خواستی زنگ بزن! خانم مسافر کارت رو گرفت، به چشمک ریز هم زد و رفت..

این رو تعریف نکردم که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقی داشت یا راننده تاکسی! فقط خواستم بگم توی این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه که راننده تاکسی هم یه خانم بود.. ما با تصوراتی که توی ذهن خودمونه قضاوت میکنیم، مگه نه؟!درست فکر کنیم !-

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۳ ، ۱۱:۰۹
mohammad razavi