در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت
وبلاگ شخصی سیدمحمدعلی رضوی دانش پژوه حوزه علمیه قم و دکتری حقوق جزا و جرم شناسی
بایگانی
آخرین نظرات
پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۴۰۳، ۰۸:۱۶ ق.ظ

می دانستم،کافی نیست!

وقتی کریستف کلمب،  از سفر معروف و پرماجرایش برگشت، ملکه‌ی اسپانیا به افتخارش مهمانیِ مفصلی ترتیب داد. درباریان که سر میز ناهار حاضر بودند با تمسخر گفتند: کاری که تو کرده‌ای هیچ کار مهمی نیست. ما نیز همه می‌دانستیم که زمین گرد است و از هر سویی بروی و به رفتن ادامه دهی، از آن سوی دیگرش برمی‌گردی.

ملکه‌ی اسپانیا پاسخ را از کریستف کلمب خواست، کریستف تخم مرغی را از سر میز برداشت و به شخص کناری خود داد و گفت: این را بر قاعده بنشان ..‌! او نتوانست. تخم مرغ دست به دست مجلس را دور زد و از راست ایستادن و بر قاعده نشستن اِبا کرد.

گفتند: تو خودت اگر می‌توانی این کار را بکن! کریستف ته تخم‌مرغ را بر سطح میز کوبید، تهِ آن شکست و تخم مرغ به حالت ایستاده ایستاد.

همگی زدند زیر خنده که ما هم این را می‌دانستیم.

گفت: آری شاید می‌دانستید اما انجام ندادید، من می‌دانستم و عمل کردم.

انجام دادن چیزی که می‌دانیم احتیاج به شهامتی دارد که هر کسی توان انجامش را ندارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۰۸:۱۶
mohammad razavi

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت: "امروز می خواهیم بازی کنیم" سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود . خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده،بستگان، دوستان،همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیا مهم بودند. زن اسامی همکلاسیهایش را پاک کرد. سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر را پاک کند. زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند: نام مادر،پدر،همسر و تنها پسرش... کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود چون حالا همه میدانستند این برای آن خانم صرفا یک بازی نبود. استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند. کار بسیار دشواری برای آن خانم بود. او با بی میلی تمام نام پدر و مادرش را پاک کرد. استاد گفت :"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید. "زن مضطرب ونگران شده بود و با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست... استاد از او خواست سرجایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟ والدینتان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را بدنیا آوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!" دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن رابشنوند زن به آرامی و با لحنی نجوا مانند پاسخ داد:" روزی والدینم از دنیا خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری ترکم خواهد کرد . پس تنها فردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند، همسرم است!" همه‌ی دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن زن که حقیقت زندگی اش را با آنان در میان گذاشته بود، کف زدند....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۰۳ ، ۱۷:۲۳
mohammad razavi
شنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۰۹ ق.ظ

قضاوت!

امروز سوار یه تاکسی شدم، صد متر جلوتر یه خانمی کنار خیابون ایستاده بود، راننده تاکسی بوق زد و خانم رو سوار کرد. چند ثانیه گذشت. راننده تاکسی: چقدر رنگ رژتون قشنگه

خانم مسافر: ممنون راننده تاکسی: لباتون رو برجسته کرده خانم مسافر سایه‌بون جلوی صندلی رو داد پایین، لباشُ رو به آینه غنچه کرد؛ خانم مسافر: واقعا؟!

راننده تاکسی خندید، با دست راست دست چپ خانم مسافر رو گرفت و نگاه کرد. راننده تاکسی: با رنگ لاکتون ست کردین؟ واقعا با سلیقه هستین. تبریک میگم.

خانم مسافر: وای ممنون.. چه دقتی! معلومه که آدم خوش‌ذوقی هستین.

تلفن همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرم حرف زدن بودن..

موقع پیاده شدن راننده تاکسی کارتش رو به خانم مسافر داد و گفت: هرجا خواستی بری، اگه ماشین خواستی زنگ بزن! خانم مسافر کارت رو گرفت، به چشمک ریز هم زد و رفت..

این رو تعریف نکردم که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقی داشت یا راننده تاکسی! فقط خواستم بگم توی این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه که راننده تاکسی هم یه خانم بود.. ما با تصوراتی که توی ذهن خودمونه قضاوت میکنیم، مگه نه؟!درست فکر کنیم !-

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۳ ، ۱۱:۰۹
mohammad razavi
سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۴۳ ق.ظ

تفاوت حقیقت از واقعیت!

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نیز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل این اوضاع دیگر نیست.

عارف گفت شاید اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه میکنم گاه بیش از ده نفر متفاوت میایند بعدازساعتى میروند.

عارف گفت کیسه اى بردار براى هرنفریک سنگ درکیسه اندازچند ماه دیگر با کیسه نزد من آیى تا میزان گناه ایشان بسنجم.

مرد با خوشحالى رفت و چنین کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کیسه را حمل کنم از بس سنگین است شما براى شمارش بیایید

عارف فرمود یک کیسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه میخواى با بار سنگین گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلالیت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصیت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند. اى مرد انچه دیدى واقعیت داشت اما حقیقت نداشت .همانند توکه درواقعیت مومنی اما درحقیقت شیطان ... دیگر هرگز دیگران را قضاوت نکنید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۳ ، ۰۸:۴۳
mohammad razavi
پنجشنبه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۳، ۰۵:۱۸ ب.ظ

توبه گرگ مرگ است!

توبه گرگ مرگ است! 

ضرب المثل کسی که دست از عادتش بر ندارد .

آورده اند که ... گرگ پیری بود که در دوران زندگیش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود . روزی تصمیم گرفت برای اینکه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند ، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه کند . به همین قصد هم به راه افتاد . در راه گرسنه شد ، به اطرافش نگاه کرد ، اسبی را دید که در مرغزاری می چرد . پیش اسب رفت و گفت ! می خواهم به سرزمین دوری بروم و توبه کنم ، اما حالا خیلی گرسنه ام از تو می خواهم که در این راه با من شریک بشوی ؟!

اسب گفت : که از دست من چه کاری بر می آید ؟

گرگ گفت : اگر خودت را در این راه قربانی کنی من می توانم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا کنم و هم اینکه دیگران از گوشت تو می خوردند و سیر می شوند . تو با این کار خودت به همنوعان خود کمک می کنی .

اسب برای نجات جان خود بفکر حیله افتاد و رو به گرگ کرد و گفت : عمو گرگ ! من آماده ام که در این کار خیر شرکت کنم و خودم را قربانی کنم . اما دردی دارم که سالهای زیادی است که ز جرم می دهد . از تو می خواهم در دم را چاره کنی ،‌بعد مرا قربانی کنی !‌

گرگ جواب داد : دردت چیست حتماً چاره اش می کنم ، اگر هم نتوانستم پیش روباه می روم تا درد ترا علاج کند .

اسب گفت : چه گویم ؟ ، چند سال قبل ، پیش یک نعلبند نادان رفتم که سم هایم را نعل بزند ، اما نعلبند نادان نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آنروز مرا زجر می دهد . از تو می خواهم که نزدیک بیایی و زخمهای مرا نگاه کنی .

گرگ گفت : بگذار نگاه کنم ،

اسب پاهایش را بلند کرد و چنان لگد محکمی به سر گرگ زد که مغزش بیرون ریخت ،

گرگ که داشت می مرد به خودش گفت : آخر ای گرگ ! پدرت نعلبند بود ، مادرت نعلبند بود ؟ ترا چه به نعلبندی ؟

اسب هم از خوشحالی نمی دانست چه کند ؟ هی می رقصید و به گرگ می گفت توبه گرگ مرگ است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۰۳ ، ۱۷:۱۸
mohammad razavi
چهارشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۴:۰۴ ب.ظ

زیباترین سیرک

با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛ یک زن و شوهر با 4 تا بچشون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت، معلوم بود که پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند...! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت، سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده!

مرد که متوجه موضوع شده بود، بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا...! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هایش شرمنده نشود، کمک پدر را پذیرفت،

بعد از اینکه بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن، ما آهسته از صف خارج شدیم و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم! "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم." ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم! انسانیت نهایت دین داریست...!

از خاطرات چارلی چاپلین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۳ ، ۱۶:۰۴
mohammad razavi
شنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۳، ۰۳:۵۶ ب.ظ

سرگذشت پنسیلین!

فلمینگ، یک کشاورز فقیراسکاتلندی بود. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید. پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد. روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم". در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

کشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد. پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد.

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۳ ، ۱۵:۵۶
mohammad razavi
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۳، ۰۴:۲۰ ب.ظ

بندهای توافق آتش‌بس غزه

المیادین بندهای توافق آتش‌بس غزه را منتشر کرد شبکه المیادین اعلام کرد، بر اساس متن توافق آتش بس در غزه، باید نیروهای رژیم صهیونیستی به صورت کامل به سمت مرزها از تمامی مناطق نوار غزه عقب نشینی کنند. المیادین اعلام کرد گذرگاه رفح گشوده می‌شود و رژیم صهیونیستی به صورت کامل از آن عقب نشینی می‌کند. بر اساس این توافق، مجروحان برای درمان به خارج منتقل می‌شوند و روزانه ۶۰۰ کامیون حامل کمک‌ها بر اساس پروتکل انسان‌دوستانه که مصر ناظر آن است، وارد غزه می‌شود. المیادین اعلام کرد که بر اساس متن توافق آتش بس، ۲۰۰ هزار چادر و ۶۰ هزار کانکس برای اسکان اضطراری وارد غزه می‌شود. این شبکه تصریح کرد که بر اساس این توافق یک هزار اسیر از نوار غزه و صدها اسیر محکوم به حبس ابد و حکم‌های بالا آزاد می‌شوند. همچنین زندان‌های رژیم صهیونیستی از تمامی زنان و کودکان زیر ۱۹ سال خالی می‌شود. طبق گزارش المیادین، رژیم صهیونیستی از گذرگاه نتساریم و محور فیلادلفیا به صورت تدریجی عقب نشینی می‌کند. المیادین در ادامه تصریح کرد، تمام آوارگان به مناطق سکونت خود باز می‌گردند و آمد و شد در تمام نوار غزه به صورت آزادانه انجام می‌شود. این شبکه عنوان داشت که بر اساس توافق آتش بس، پروازها در حریم هوایی نوار غزه بین ۸ الی ۱۰ ساعت در روز متوقف می‌شود. طبق این توافق، تمامی بیمارستان‌ها بازسازی می‌شود و بیمارستان‌های صحرایی و تیم‌های پزشکی و جراحی وارد نوار غزه می‌شوند. این شبکه اعلام کرد که مرحله نخست توافق ۶ هفته به طول می‌انجامد و در ازای آن ۳۳ اسیر اسرائیلی زنده و مرده تحویل داده می‌شوند و تحویل اسیران اسرائیلی در مرحله دوم و سوم تکمیل می‌شود تا مذاکره در مورد ۶۶ اسیری که در نزد مقاومت باقی مانده‌اند، صورت بگیرد. طبق گزارش المیادین، بر اساس این توافق، در روز هفتم آوارگان از جنوب غزه به شمال آن بدون تفتیش و بازرسی باز می‌گردند که پیش از آن نیز نیروهای رژیم صهیونیستی از خیابان الرشید به عمق محور نتساریم عقب نشینی کرده‌اند و ساکنان غزه در آمد و شد در شمال غزه و جنوب آن از طریق خیابان الرشید آزاد هستند. طبق توافق در روز بیست و دوم، رژیم صهیونیستی از تمامی محور نتساریم به سمت شرق خیابان صلاح الدین عقب نشینی می‌کند و مردم آزادی تردد خواهند داشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۳ ، ۱۶:۲۰
mohammad razavi
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۴۸ ق.ظ

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود
چشمه فریادمظلومیت لب تشنگان
در کویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود
زخمه زخمی ترین فریاد در چنگ سکوت
از طراز نغمه وا می ماند اگرزینب نبود
در طلوع داغ اصغر استخوان اشک سرخ
در گلوی چشمها می ماند اگر زینب نبود
ذوالجناح دادخواهی بی سوارو بی لگام
در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود
در عبور بستر تاریخ، سیل انقلاب
پشت کوه فتنه جا می ماند اگر زینب نبود

شاعر: قادر طهماسبی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۳ ، ۰۸:۴۸
mohammad razavi
سه شنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۳، ۰۵:۰۵ ب.ظ

على جاودانه مرد

دکلمه زیبای دهه 1350 که توسط آقای محمدرضا شریفی نیا در حسینیه ارشاد و قبل از سخنرانی مرحوم دکتر علی شریعتی اجرا شد.

على جاودانه مرد
در پیشگاه خدا ناله مى کند

خداوندا، خدایا، بارالها، ایزدا، پروردگارا
اى خداى نیکى و پاکى
خداى هستى و اى رازق بى چون
کنون این بنده خوار و ذلیل توست
که پیش قبله ات سر بر نشان بندگى دارد
خداوندا، خدایا رحم کن بر بندگانت
و آنها را به نیکى و پاکى هدایت کن
این نداى اوست
این صداى ناله هاى اوست
الهى ، الهى ،.... الهى
الهى و خلاقى
صداى مرد حق ، مرد خدا آن مرد بى همتا على همان مردى که باید پیغمبر وصى باشد
همان مردى که باید سرور والا تبار شیعیان باشد
همان مردى که او باید امیر مومنان باشد
و او باید که باشد از براى جامعه مصلح
و براى مصلحین فاتح
براى فاتحین افسر، براى افسران سرور، براى سروران رهبر، براى رهبران تنها نمونه
نمونه از براى رادمردیها، جلالتها، عدالتها، کرامتها، قضاوتها، شجاعتها و شهامتها
ولى ، ولى اندر بر ایتام و مظلومین و محرومان ، پدر
یک آیت رحمت
بر بیچارگان ، درماندگان ، آوارگان ، هم غم ، همى همدم
بر اشک یتیم و ناله بیوه زنان دردمند شهر، یکى باباى پر مهر و یکى پر حوصله شوهر
ولیکن .... ولیکن به نزد متهم مردم شقى مردم
به ناحق مال خورها که سیرتشان شبیه لاشخورها
چون یکى شیر ژیان سخت پیکار
به نزد بى گناهان منتقم باشد
به پیش هر ستمکار
هراس از کسى ندارد در عدالت
به حق حق
که حق او بجز ایزد نداند
على آن جاودانه مرد، آن در درخشان امامت ، آن مرد خدا مرد همان کو مادر گیتى
چو او فرزند نارد
همان کو در سخاوت همچو خورشید
همان که در رشادت همچو شیر
همان کو در کرامت همچو یک ابر
همان کو در قضاوت دادگستر
همان کو در بر ظلم چو یک خصم
همان کو در بر یک فرد مظلوم
به زانو نشیند، حال مى پرسد و مى گرید
على آن جاودانه مرد، آن در درخشان امامت ، آن خدا مرد
همان کو مادر گیتى چو او فرزند نارد
همان کو در سخاوت همچو خورشید
همان کو در رشادت همچو یک شیر
همان کو در کرامت همچو یک ابر
پس آنگه ذوالفقار او حق آن شخص از بیدادگرها مى ستاند باز مى گیرد همى خواهد
و در آن واپسین روز حج پیغمبر خاتم
آن رسول پاک
این یک گوهر مطلوب را دست ایزد یار از جا کند و با مردم در آن وادى چنین فرمود
هر آن کس را که من باشم ورا هادى ورا رهبر
على بعد از من او را مقتدا باشد
ولى افسوس ، صد افسوس ..... هزار افغان که اندک مردمى نابخردانه
چنین آواى پاک و حق پسندى را همى نامردمانه محو کردند
و آن لایق امیر پاک دادگر را براى سالیانى چند همى نامردمانه ترک کردند و در یک صبحدم وقت اذان صبح در مسجد کوفه على
على این یکه تاز وادى خیبر
بسوى کعبه زانو مى زند
و در حال نیایش با خداى خویش مى گردد
در این هنگام دستى از میان پرده بیرون مى شود
و فرق تیغ برانى فضا را مى نوردد
و بر پیشانى فرزند کعبه مى نشیند
ولى اکنون ولى اکنون
این بهتر که از درگاه بى چون خداوندى بخواهیم
شکوة و عزت و فر و جلال و سطوت دیرینه را
خواهیم تا بار دیگر بر حق نمایان پرچم اسلام
بر بام همه هر مرز و بوم رقعه اسلام
چون قائم فلسطین خطه بى چون اسلام
چون بیت المقدس خانه اسلام
همه هر جا، دوباره ، باز در سایه فشانى بى رقیب آید
دگر کس ناتواند تا زملک مسلمین گوهر رباید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۳ ، ۱۷:۰۵
mohammad razavi