در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت
وبلاگ شخصی سیدمحمدعلی رضوی دانش پژوه حوزه علمیه قم و دکتری حقوق جزا و جرم شناسی
بایگانی
آخرین نظرات

۱۰۰ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۱، ۰۷:۱۳ ق.ظ

شڪایت به مقام بالاتر!

در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام  شوڪت در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد. در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید. آن زن را خدادادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت.

خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد ، نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند. شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۱ ، ۰۷:۱۳
mohammad razavi
يكشنبه, ۲۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۸:۴۹ ق.ظ

چه کشکی، چه پشمی؟!

چوپانی گوسفندان را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان طوفان سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

 قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.» قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آن‌ها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

 وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.» وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.» در زندگی شما چند بار این حکایت پیش آمده است؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۰۱ ، ۰۸:۴۹
mohammad razavi
سه شنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۱، ۰۷:۳۳ ق.ظ

#گل_مریم🍃

مریم دختری ملکِ ما عاشقِ ناصر باغ‌بانِ شده بود. ناصر نیز او را دوست داشت. آن‌وقت من یازده سالم بود. در کوچه‌ها این‌سو و آن‌سو بازی می‌کردم‌. دختران جوان منطقه‌را دانه به دانه می‌شناختم. مریم زیبا‌ترین، رعناترین، ناز‌ترین و نام‌دار‌ترین دختری منطقه‌‌ای ما بود. دختری‌که مثل شادخت‌ها بزرگ شده، و مانندی ملکه‌ها زندگی داشت. از زندگی‌ چیزی کم نداشت، از هیچ‌نگاهی. نمی‌‌دانم با این‌همه جمال وجلال برای چی عاشقِ ناصر گشته بود. هرروز به بهانه‌ای می‌آمد به باغ تا ناصر را ببیند. ساعت‌ها زیری درختِ کنار گل‌های‌ مریم می‌نشستند و باهم قصه می‌کردند، می‌خندیدن و شاد می‌بودند. زمانی‌که آن دو کنارِ هم لحظات را طی می‌کردند، حس می‌کردم گویا هیچ یک‌ِ از آن‌ها در زمین نیست. ذوق زده به‌ هم‌دیگر نگاه می‌کردند، و هم‌دیگر را می‌بوسیدند. من‌که از این شوق شور چیزی سرم نمی‌شد، ولی مادرم و همه‌ای محله برایم می‌گفتند که: آن دو عاشق هم‌دیگر اند و عشق یک حسِ زیباست!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۰۱ ، ۰۷:۳۳
mohammad razavi
دوشنبه, ۲۴ مرداد ۱۴۰۱، ۱۰:۲۰ ب.ظ

ابوالفتح خــــــــــــااان !!

ابوالفتح خان، خان نبود. دزد بود. دزد درست و حسابی هم نبود. آفتابه دزدی می‌کرد. می‌رفت و از خانه‌های مردم آفتابه‌ها و دمپایی‌ها را از دم دستشویی‌ها جمع می‌کرد و می‌برد. آن زمان‌ها دستشویی‌ها اکثرا توی حیاط خانه‌ها بود و آفتابه دزدی سرراست‌ترین و راحت‌ترین دزدی بود. حتا صاحب مال هم اگر سر می‌رسید معمولاً به صرافت تعقیب دزد و پس‌گرفتن مالش نمی‌افتاد و معمولاً فحشی حواله خوارمادر دزد و چک و لگدی حواله خودش می‌کرد و ماجرا تمام می‌شد. کلاً آفتابه‌دزد را خدا زده بود و خود دزدها هم کسی که آفتابه دزدی می‌کرد را قاطی آدم حساب نمی‌کردند. هرچه بود ابوالفتح خان که آن زمان به «ابوالفتح آفتابه‌دزد» معروف بود و هنوز «خان» نشده بود، روزگارش را با آفتابه دزدی و سرقت دمپایی توالت می‌گذراند. یک روز موقع یکی از سرقت‌هایش صاحب‌خانه سر رسید و ابوالفتح که هول شده بود، در داخل مستراح پایش لیز خورد و سرش به سنگ توالت برخورد کرد و همان‌جا از خلا راهی سفر آخرت شد. بعد از مرگ او فرزندانش برای او مجلس ختم ترتیب دادند و کسی را به عنوان ذاکر آوردند تا ذکری بخواند و از خوبی‌های پدرشان یاد کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۰۱ ، ۲۲:۲۰
mohammad razavi
سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۴:۵۹ ب.ظ

#داستان_سرجوخه_جبار

داستانی که حتما باید خواند
"میگویند که در ایام قدیم،در یکی از پاسگاه‏های ژاندارمری سابق،ژاندارمی خدمت‏ می‏کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار. این سرجوخه جبار،مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار،سواد درست حسابی نداشت ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او،کسی را یارای نفس‏ کشیدن نبود.
از قضای روزگار،در محدوده خدمت‏ سرجوخه جبار،دزدی زندگی می کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود. سرجوخه جبار،با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت،بارها، دزد را دستگیر کرده،به‏ محکمه فرستاده بود ولی،گردانندگان‏ دستگاه، هربار به دلایلی و از آن جمله‏ فقد دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده،او را رها کرده بودند، به گونه‏ای که،گاهی،جناب دزد، زودتر از مأموری که او را مجلوبا و مغلولا به‏ مرکز دادگستری برده بود،به محل بازمی‏گشت، و برای دلسوزانی سرجوخه جبار،مخصوصا چندبار هم،از جلو پاسگاه رد می‏شد و خودی‏ نشان می‏داد یعنی که بعله...
یک روز،سرجوخه جبار،
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۹ ، ۱۶:۵۹
mohammad razavi
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۰۳ ب.ظ

#داستان_کوتاه_پندآموز (حکایت تار مو)

مرد عصبانی سرشو با دو دستش گرفته و لب پنجره ایستاده و در حال کشیدن نفس های عمیقه تا آرام بشه تا از اعصبانیتش کاسته بشه و زیر لب به زنش فحش میده ... دخترش میاد تا باباش رو آروم کنه میگه : بابا اینقدر ناراحت نباش ، حالا درسته مامان به خاطر اون تار موی بلند زنانه ! که روی کت شما پیدا کرده این جنجال رو به پا کرده !!! و رفته تو اتاقش میگه طلاقشو می گیره و بیرون نمیاد اما من راه چاره اش رو میدونم چیه ! در ضمن مگه نشنیدن که حکیم ارد بزرگ میگه : هیچگاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید . و ادامه میده : من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن, بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم می کنیم تبحر خاصی دارن ... پدر میگه : بسه اینقدر پرحرفی نکن !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۰۳
mohammad razavi
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ق.ظ

#داستان_واقعی که در اردن اتفاق افتاد ...

مردی وفات کرد و زن جوان و فرزندش که شیر خواره بود را ترک گفت ...
عموی پسر شیرخواره آمد و به زن گفت که حاضر است برای بزرگ کردن برادر زاده کمک نماید و با پول بجامانده از برادرش کار کند تا آینده او فراهم شود ..
مادر قبول کرد و وکالت را به او سپرد . عمو دارایی برادر زاده را گرفت و برای کار به آمریکا رفت ، به خواست خداوند کار خوبی نسیبش شد و با زنی آمریکایی ازدواج کرد و صاحب خانواده و فرزند شد ...
زنش نیز او را در چگونگی استثمار مال و دارایی اش یاری نمود و بنگاه معاملاتی فروش ماشین به راه انداختند ..
او هرگز از مالی که بدست می آورد چیزی برای زن و فرزند برادرش نمی فرستاد .. آنها صاحب میلیاردها ثروت شدند .
اما بیوه زن جوان و فرزندش در فقر بسر می بردند ، خداوند آنها را با مال حلال هرچند کم کرامت داده بود و پسر با تربیت و تعلیم بر اساس دین پرورده شد و به سن جوانی رسید ..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۵۹
mohammad razavi
شنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ۱۰:۲۱ ق.ظ

داستان بابا غصه خور

داستان بابا غصه خور را استاد علی صفایی حائری حکایت می‌کنند که زبان حال بسیاری از ما است. ( از هر چیزی رنج می برد و با هر چیز غصه برایش می رسید) یک روز عیالش گفت: آخر این که نشد کار. پاک از دست می روی!! بیچاره می شوی!! یک روز تو بی غصه و ناراحتی نبوده ای!! امروز در خانه بمان که لااقل چیزی نبینی و چیزی نشنوی و یک روز راحت باشی. قلیانش را چاق کرد و سماورش را آتش انداخت و بساطش را کوک کرد … که یک روز بی رنج بگذراند. بابا غصه خور، دیگر چیزی نمی دید که رنج ببرد و حادثه ای نمی شنید که غصه بخورد. همه چیز بر وفق مراد بود … که ناگهان از پشت دیوار از بیرون خانه شنید … که دو نفر عابر با هم می گویند: « فلانی،
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۹ ، ۱۰:۲۱
mohammad razavi
سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۷:۳۷ ق.ظ

داستان کوتاه👌 خوشبختی و بدبختی آدمها نسبی است

 روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای  ده رفت و گفت: کدخدا فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه‌هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام     تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده‌ام حاصل شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۹ ، ۰۷:۳۷
mohammad razavi
چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۳۵ ق.ظ

#داستان_کوتاه_پندآموز

#داستان_کوتاه_پندآموز

درعلفزاری سه گاو بزرگ که یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ بود با هم درکمال اتحاد می‌ چریدند و زندگی میکردند.
درآن علفزار شیری وجود داشت که قدرت حمله به آن سه گاو نر بزرگ را نداشت، تا اینکه نقشه ی ایجاد تفرقه بین آنها را کشید.
نخست به گاو سیاه و سرخ گفت: کسی نمی تواند از حال ما در این علفزار خرم مطلع شود مگر از ناحیهٔ گاو سفید زیرا سفیدی رنگ او از دور پیداست ولی رنگ من مانند رنگ شما تیره و پنهان است، اگر بگذارید، به او حمله کنم و او را بخورم تا خطری متوجه ما نشود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۳۵
mohammad razavi