در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت

عدالت = انسانیت آرمانی و آرمانشهرانسانی.

در هوای عدالت
وبلاگ شخصی سیدمحمدعلی رضوی دانش پژوه حوزه علمیه قم و دکتری حقوق جزا و جرم شناسی
بایگانی
آخرین نظرات

۱۰۰ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۳۷ ق.ظ

نتیجه تربیت کردن یک کودن!

یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهری قابل               تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد           آهنی را که بد گهر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند        چون بیاید هنوز خر باشد

سعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۳۷
mohammad razavi
دوشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۱۵ ق.ظ

#داستان_زیبای_موش_و_شتر

#داستان_زیبای_موش_و_شتر                                                   ازمثنوی معنوی

موش کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی.»

همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد.

شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۱۵
mohammad razavi
پنجشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۴۱ ب.ظ

قصه نوه و پدر بزرگ

قصه نوه و پدر بزرگ                                    تهیه و تنظیم: نرگس رضوی

پیرمردی بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی که سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.
از آن روز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۴۱
mohammad razavi
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۲:۴۸ ب.ظ

فرشته و مادر

#داستان_کوتاه

‌مادر نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و میگریست ...

فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا برآورده سازد، بگو از خدا چه میخواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا میخواهم تا پسرم را شِفا دهد. فرشته گفت: پشیمان نمیشوی؟ مادر پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: اینک پسرت شِفا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۴:۴۸
mohammad razavi
دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۵۲ ق.ظ

جزئیات زندگی

وقتی آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به‌آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی در چشمانش را خوب می‌دیدم.

یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمی پرسید: چرا؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۸ ، ۰۶:۵۲
mohammad razavi
پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۹:۰۷ ق.ظ

عدالت الهی از زبان مرد الهی

اصرالدین شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون

نوشت :
من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم و ناخود آگاه دستور به قتل افراد بی گناه میدهم لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید!

آیت الله العظمی میرزای شیرازی در جواب ناصرالدین شاه نوشت:
بسمه تعالی
حکم خدا قابل تغییر نیست لکن حاکم قابل تغییر است اگر نمیتوانی به اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مؤمنین بیهوده ریخته نشود

اینم حکایت برخی مسئولین دون پایه هستش

یکی نیست بهشون بگه اگه نمیتونید مشکل مردم رو حل کنید جای خودتون رو به یکی دیگه بدید که چاره ساز باشه نه مشکل ساز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۸ ، ۰۹:۰۷
mohammad razavi
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۵۵ ق.ظ

تعصب

مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد. نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به متصدّی بار فریاد زد، "برای همه کسانی که اینجا هستند نوشیدنی می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!"

متصدّی بار پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند نوشیدنی رایگان داد، جز زن آفریقایی.

 🔺زن سیاه‌پوست به جای آن که

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۵
mohammad razavi
شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ

گشایش گره

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

درراه با پرودرگار سخن می گفت:

ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۶
mohammad razavi
پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۶ ق.ظ

فرصتی برای یادگیری

 💎فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند . بر طبق گفته های " استاد " تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما " فرصت یادگیری " و یا " آموزش دادن " را می دهند . در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود ، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت . شاگرد گفت : " این مکان را ببینید . شما حق داشتید . من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ، در بهشت بسر می بردند ، اما

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۶
mohammad razavi
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ق.ظ

دزد نگهبان/ نگهبان دزد

ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه :/خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می‌دزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند، دل و جگر ش را هم می‌خوردند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۷
mohammad razavi